آن روز که دلبـر ز برم جان بربود سهـم من دلداده ي عاشق اين بود
ساعات پر اضطراب هجران از دوست دامان پر از غبـار و چشمـان کبود
تا روز ابد سهم من اين است که هست از روز ازل درد من اين بود کـه بود
آن يار که باغ و گل و نسرين و صبـا سايند در آستـان او سـر به سجود ،
اي کاش درالتهـاب ساعات فراق رحمي به من سوخته جان مي فـرمود
دل چون به هواي کوي او بال گشود، بابال و پر سوختـه آمد به فـرود
جان از شکن طرّه ي او بي دل شـد دل در خم ابروان او جـان فرسود
گر نيست مرا از نفسش هيچ نصيب در عـالم هستي عدمم به زوجود
من طبع سخن از لبش آموختـه ام او خود به من اين طبع عنايت فرمود
يا رب به جمال و جان آن يار عـزيز
صد رحمت و صدسلام و صدلطف و درود
|
+| نوشته شده توسط
عرفان در سه شنبه نهم مهر 1387
|